این حال من بی توست ..........

بعضی اوقات دوست داری حرف بزنی یکی گوش کنه ولی اون یه نفر هیچوقت نیست ، پس مینویسی، مینویسی شاید روزی بیاد بخونه ،فریاد سکوتت رو

این حال من بی توست ..........

بعضی اوقات دوست داری حرف بزنی یکی گوش کنه ولی اون یه نفر هیچوقت نیست ، پس مینویسی، مینویسی شاید روزی بیاد بخونه ،فریاد سکوتت رو

کاش می دانستی

 

 

کاش می دانستی

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت 

من چه حالی بودم!

  

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید

پلک دل باز پرید

 من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور

زود برخیز عزیز

جامه تنگ در آر

وسراپا به سپیدی تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت برو

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

 و به دستان رهایم گفتم:

 کف بر هم بزنید

هر چه غم بود گذشت.

 دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!

 وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

 خاطرم راگفتم:

 زودتر راه بیفت

 هر چه باشد بلد راه تویی.

 ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

 بغض در راه گلو گفت:

 مرحمت کم نشود

 گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.

 جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

 پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

 و به لبها گفتم:

 خنده ات را بردار

 دست در دست تبسم بگذار

و نبینم دیگر

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

 مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست

 ومبارک بادت

 وصل تو با برق نگاه

 و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته

 آبرویم نبری

 پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم:

جان من تو دگر بند نیا

 اشک شوقی آمد

تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه

پای در راه شدم

 دل به عقلم می گفت:

 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی

 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند

 و مرا خواهد دید

 عقل به آرامی گفت:

 من چه می دانستم

 من گمان می کردم

 دیدنش ممکن نیست

و نمی دانستم

بین من با دل او صحبت صد پیوند است

 سینه فریاد کشید:

حرف از غصه و اندیشه بس است

 به ملاقات بیندیش و نشاط

 آخر ای پای عزیز

 قدمت را قربان

 تندتر راه برو

 طاقتم طاق شده

 چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میکرد /دست بر هم میخورد  

 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید

 عقل شرمنده به آرامی گفت:

 راه را گم نکنید

 خاطرم خنده به لب گفت نترس

 نگران هیچ مباش

 سفر منزل دوست کار هر روز من است

 عقل پرسید :؟

 دست خالی که بد است

 کاشکی...

 سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟

 این همه هدیه کجا چیزی نیست!

 چشم را گریه شوق

قلب را عشق بزرگ

 روح را شوق وصال

 لب پر از ذکر حبیب

 خاطر آکنده یاد...

 

نظرات 1 + ارسال نظر
گل یخم اما... جمعه 11 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:34 ب.ظ

عشق من من و صدا کن
من و از خودم رها کن
تو اجاق مرده دل آتشی تازه به پا کن
تو من و از نو بنا کن
روبروت ایینه بگذار ابدیتی بنا کن عشق من منو صدا کن
قصه نگفته ام من تو بیا روایتم کن
عشق من مرمتم کن از عذابم راحتم کن
ای صدای تو نهایت راهی نهایتم کن

متشکرم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد