این حال من بی توست ..........

بعضی اوقات دوست داری حرف بزنی یکی گوش کنه ولی اون یه نفر هیچوقت نیست ، پس مینویسی، مینویسی شاید روزی بیاد بخونه ،فریاد سکوتت رو

این حال من بی توست ..........

بعضی اوقات دوست داری حرف بزنی یکی گوش کنه ولی اون یه نفر هیچوقت نیست ، پس مینویسی، مینویسی شاید روزی بیاد بخونه ،فریاد سکوتت رو

فاصله

 

 

 

وقتی میاد که منتظرش نیستی، تا میای به بودنش عادت کنی میره 

نمیدونم فاصله بین این بودن و رفتن را با چه واژه ای میشه توصیف کرد؟

ادمکای برفی

 

آدمکای برفی 

آروم تر بخندین  

ستاره های روشن چشماتون رو ببندین  

  یواش یواش ببارین  

ای قطره های بارون  

لیلی من تو خوابه کنار بید مجنون  

نگو یه وقت که دستات  

قلبمو بردن از یاد   

کجا رفتی عزیزم   

دلت منو نمیخواد  

تنهای تنها موندم  

نمونده دیگه حرفی  

رفیق غصه هامن آدمکای برفی 

 

http://s2.picofile.com/file/7181151933/07_Maziyar_Fallahi_Adam_Barfi_1_www_CafeMusic_org_.mp3.html

ترسیدم

 

 

یه عمر ترسیدم از اینکه یه روز از خواب بیدار شم ببینم یادت با من نیست 

ترسیدم از روزی که بارون بیاد، یاد ترسم از سرمایی که به وجودت میاد پر نشه

ترسیدم از روزی که جای دستت توی برف ها آب بشه و اندازه دستت از یادم بره 

ترسیدم از روزی که گرمای آغوشت از آن من نباشه  

ترسیدم از روزی که خنده ات به روی کسی دیگه ای باشه  

ترسیدم  

در تمام این سالها ترسیدم  

  

ترسیدم از فردای من بی تو  

زندگی زیباست


 زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
 گردشـــی در کوچــه باغ راز کن
 

هر که عشقش در تماشا نقش بست
 عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت
 عشق اسطرلاب اسرار خداست

 من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
 درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام
 

 دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها
 

 زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
 زندگی باغ تماشـــای خداســت

 گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود
 

 حال من، در شهر احسـاسم گم است
 حال من، عشق تمام مردم است
 

 زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
 صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا
 

 ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
 ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

 با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
 مثنوی هایـم همــه نو می شـود
 

 حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد
 واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد