یه عمر ترسیدم از اینکه یه روز از خواب بیدار شم ببینم یادت با من نیست
ترسیدم از روزی که بارون بیاد، یاد ترسم از سرمایی که به وجودت میاد پر نشه
ترسیدم از روزی که جای دستت توی برف ها آب بشه و اندازه دستت از یادم بره
ترسیدم از روزی که گرمای آغوشت از آن من نباشه
ترسیدم از روزی که خنده ات به روی کسی دیگه ای باشه
ترسیدم
در تمام این سالها ترسیدم
ترسیدم از فردای من بی تو
مخلصیم سالار
یادته اولین لحظه دیدار ُ قسم خوردیم واسه هم بشیم یار
با تو حکایتی دگر این دل ما بسرکند شب سیاه غصه را هوای تو سحر کند
سلام