مثل شمع نیمه جون ، داره میسوزه تنم
کسی باور نداره این تن خسته منم
خیره مونده به افق
چشم انتظاره من
همزبون شعله هام داد من فغان من
قصه زندگی من قصه ماه و پلنگ
قصه رفتن و موندن قصه شیشه و سنگ
شب به پایان نرسونده شعله آخر من
صبح صادق ندمیده روی خاکستر من
شعله از سرم گذشت
آشنایی نرسید
قطره قطره شد تنم
در فضای شب چکید
هرچه گفتم نشنید
کسی جز سایه من
تو که با من میمیری
سایه فریادی بزن
بی صدا سوختم و ساختنم در دل این شب درد
از تنم چیزی نمونده غیر خاکستر سرد
غیرتم میکشد اما روشنی بخش شبم
میرسم به صبح صادق با همه تاب و تبم
گل یخم اما ...
وقتی حضرت عیسی علیه السلام از خداوند در خواست کرد کسی را به او نشان دهد که نزد خدا محبوب تر از او باشد، خداوند عیسی را به پیرزنی که در کنار دریا زندگی می کرد راهنمایی نمود. وقتی عیسی علیه السلام به سراغ آن خانم آمد، دید در خرابه ای زندگی می کند وبا بدنی فلج و چشمانی نابینا در گوشه ای رها شده است. وقتی حضرت عیسی علیه السلام جلوتر رفت ودقّت کرد، دید پیرزن مشغول ذکری است:
خدایا شکرت که نعمت دادی، کرم کردی، زیبایی دادی، کرامت دادی.
حضرت عیسی علیه السلام تعجب کرد که اوبا این بدن فلج که فقط دهانش کار می کند، چرا چنین ستایش می کند؟ با خود گفت که او از اولیای خداست ومن بی اجازه وارد خرابه شدم؛ برگردم، اجازه بگیرم وبعد داخل شوم. به دم خرابه بازگشت و گفت: « السَّلامُ علیکُ یا أَمةَ الله» پیرزن گفت: « وعلیک السَّلام یا روح الله». عیسی پرسید: خانم! مگر مرا می بینی؟
ادامه مطلب ...
چرا ما ها اینجوری شدیم؟
چرا دنیای اطرافمون رو اینقدر داریم خراب میکنیم؟
به کجا چنین شتابان؟
چرا قدر محبت دوستی که خالصانه تقدیمون کرده رو نمیدونیم
و بعد میریم محبت کسی دیگه ای رو به خواری گدایی میکنیم؟
مگه نه اینکه خدا ما رو اشرف مخلوقات قرار داد، حالا این اشرف مخلوقات
تا چه حد خودشو حقیر و پست کرده؟
یادمون نره قشنگترین چیزهای زندگی دست نیافتنی هستند
محبتی رو که از دست دادی هیچوقت دوباره به دست نخواهی آورد.
یه زمانی دفتر خاطرات داشتم، خاطراتم رو مینوشتم،یه خنده ، یه نگاه، یه انتظار
یه شروع، یه راه ، یه پایان
تو زمان خودش خوب بود، ولی سالهای بعد همون زمان میشد یه عذاب
میگن تلخ ترین خاطرات هر کسی یه روزی بهترینشون بوده
یه زمانهایی یه چیزی بیخ این گلو گیر میکنه، خودت میدونی از کجا اومده؟
ولی نمیتونی به کسی بگیش
یه روز فکر کردم هنوزم به دفتر خاطرات نیاز دارم، ولی از یه جنس دیگه
از جنس کاغذ و قلم نیست، از جنس خود منه، حس منه
میتونم توش تولد یه عزیزی رو تبریک بگم، بگم دوست دارم
دوست دارم
چه واژه غریبی!!!!!!! چند بار این جمله رو شنیدیم، چند بار بیان کردیم
چند تا از اون کسایی که شنیدن، باور کردن؟
چند تاشون پامون وایستادن؟
چند تاشون به یادمون دارن؟
یه روز دیدم یادداشت هامو خوندین، نظر محبت خودتون رو دادین
دیدم جنس دفتر خاطراتم، داره تغییر میکنه، هم حس شما شده
گفتم براتون بنویسم
بنویسم ممنونم از محبتتون ، لطفتون بیدریغ
سلامتیتون آرزومه
بزرگید، بزرگ بمونید
در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند . . .
********************
نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی
باید فکر کنیم ، احساس می کنیم
و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر می کنیم .
********************
سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد
سالهای زندگی شما نیست
بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده
اید . . .
********************
دنیای بیرحمیست
چه زود پیش چشم عزیزانمان ارزان می شویم
چاره کم کردن رابطه ست که لااقل به مفت
نفروشنمان . . .
********************
یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن/span>
عادت می شود
به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست . . .
********************
برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای/span>
نفرت گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی
است . . .
********************
گاه در زندگی ، موقعیت هایی پیش میآید که
انسان
باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را
بپــردازد . . .
********************
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده
باشد
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد
گفتند: “مگه کوری؟”
********************
هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان
دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است
********************
برای زنده ماندن دوخورشید لازم است .یکی
دراسمان ویکی در قلب . . .